شب بی همتای تاریخ
43 بازدید
تاریخ ارائه : 7/20/2014 12:55:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

پیوند محبتی كه میان امام علی(ع) و فرزندانش وجود داشت، از پاك ترین رشته های دوستی و لبریز از صفا و وفا بود.

در آن روزگار، علی(ع) بر نیمی از گستره زمین حكمرانی می كرد و خانواده و فرزندان گرامی اش نیز، با وی بودند، امّا او در ماه رمضان همان سال، كه واپسین سال و ماه زندگانی آن حضرت بود، هر شب نزد یكی از فرزندانش: امام حسن(ع)، امام حسین(ع) و زینب كبرا(س)، كه با همسرش عبدالله بن جعفر[1] زندگی می كرد، افطار می نمود.

آن امام همام با این کار خویش، در پی آن بود که پیوند دوستی و محبت میان خود و فرزندانش را، هر روز محكم تر و استوارتر كند.

در شب نوزدهم ماه رمضان، نوبت افطار كردن آن حضرت در خانه زینب(ع) بود .

امام(ع) در خانه او افطار كرد و زینب(ع) برای آن حضرت در ظرفی بزرگ، دو پاره نان جوین، اندكی نمك و ظرفی شیر آورد.

این غذایی بود كه امام(ع)، اغلب با آن افطار می كرد، در حالی كه وی بر نیمی از جهان آن روزگار حكمرانی می كرد و کلید همه خزانه های طلا و نقره بیت المال، در اختیار وی بود.

امام(ع) در آن شب، تنها به پاره ای نان و مقداری نمك بسنده كرد. سپس حمد و سپاس خدای گفت و به نماز ایستاد ؛ پیوسته در حال ركوع و سجده بود و خدای را با تضرّع و ابتهال می خواند.

به درستی نمی دانیم كه چرا امام(ع) در آن شب واپسین، در خانه زینب ماند؟ شاید از آن رو بود كه زینب شاهد سخنان و حالات آن حضرت باشد و سپس آن را برای دیگران نقل كند، چرا كه آن شب با همه شبهای دیگر تفاوتی بنیادین داشت.

زینب(س) خود درباره آن شب پر ماجرا چنین می گوید: «آن حضرت رو به فرزندانش كرده و گفت: من امشب رؤیایی دیده ام كه از آن بیمناكم و در این اندیشه ام كه آن را برای شما نیز بازگویم.

گفتند: آن رؤیا چیست؟ فرمود: من لختی پیش، پیامبر(ص) را در خواب دیدم كه به من می فرمود: ای ابا الحسن! تو بزودی نزد ما خواهی آمد، سیه بخت ترین مردمان زمین، صورتت را از خون پیشانی ات رنگین خواهد كرد و من، به خدا سوگند! به دیدارت سخت مشتاقم و تو در واپسین دهه همین ماه، نزد ما خواهی بود. پس بشتاب كه آنچه نزد ما خواهی یافت، برای تو بهتر و ماندگار تر است.»

فرزندان آن حضرت،چون این سخنان را شنیدند، گریه و ناله سر دادند.امام(ع) آنان را سوگند داد كه سكوت كنند و آنان نیز از گریستن باز ایستادند.[2]

زینب(س) می گوید: آن شب، پدرم پیوسته در نماز بود. گاه ایستاده، گاه نشسته، گاه در ركوع و گاه در سجده بود.

پیوسته از اطاق بیرون می رفت ، چشم به آسمان می دوخت ، ستارگان را می نگریست و می گفت: به خدا سوگند وعده ناراست به من نداده اند و من نیز دروغ نگفته ام؛ این همان شبی است كه وعده گاه من است.

سپس به جایگاه نماز خویش باز می گشت و می گفت: بار خدایا مرگ را بر من خجسته گردان.

پدرم در آن شب آیه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) و ذكر (لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم) را بر زبان می آورد، بر محمد و آل محمد درود می فرستاد و پیوسته استغفار می نمود.

چون در آن شب پدرم را نگران و مضطرب یافتم و بسیار استغفار كردن و ذكر گویی اش را دیدم، شب را به همراه او بیدار ماندم .

گفتم: پدر جان! چرا امشب خواب به چشمانت نمی آید؟! فرمود: دخترم! پدرت پهلوانانی بسیار را به دیار نیستی روان كرده و در امور دهشتناك فراوانی غوطه ور شده، امّا هیچگاه، چون امشب، رعب و بیم، وی را فرا نگرفته است.[3]

سپس باز هم آیه استرجاع را بر زبان آورد.

گفتم: پدر جان! چرا امشب از مرگ خویش خبر می دهی؟! فرمود: دخترم! اجل فرا رسیده و رشته آرزو قطع گردیده است.

زینب می گوید: با شنیدن این سخنان، ناخودآگاه اشک هایم سرازیر گردید.

حضرت به من فرمود: دخترم! گریه مكن. من تنها آنچه را در این باره از رسول خدا(ص) شنیده بودم، برایت باز گفتم.

زینب(س) می افزاید: پدرم را خوابی سبك فرا گرفت، سپس بیدار شد و به من فرمود: دخترم! نزدیك اذان مرا خبر كن. آنگاه دوباره به نماز، دعا و تضرع پرداخت.

من مراقب بودم كه هنگام اذان برسد، چون هنگامه نماز در رسید،او را آگاه كردم.

آن حضرت وضو ساخت،سپس برخاست، لباسهایش را پوشید، درب خانه را گشود و پا به حیاط خانه گذاشت.

در سرای خویش غازهایی داشتیم كه پیشتر، به برادرم حسین(ع) اهدا گردیده بود. تا دید گانشان به پدرم افتاد، در پی او روان شدند، پَر می زدند و بانگ ناله و افغان بر می آوردند!

این در حالی بود که پیش از آن، هیچگاه چنین رفتاری از آنها ندیده بودیم!

حضرت چون چنین دید، فرمود: لا اله الا الله!اینان فریاد گرانی هستند كه در پی آن نوحه گرانی خواهند بود و فردا نیز، هنگامه بازی سرنوشت است.

گفتم: پدر جان! این گونه فال بد می زنید؟! فرمود: دخترم! هیچ کس از ما اهل بیت(ع) فال بد نزدهو یا در باره اش فال بد نمی زنند. این، سخنی بود كه بر زبانم رفت.

سپس فرمود: دخترم! تو را به حقی كه بر تو دارم سوگند، این غازها را به حال خود واگذار. تو آنها را كه چون تشنه یا گرسنه گردند، نمی توانند سخنی بگویند، به حبس كشانده ای! آنها را به نیکی طعام ده و تشنگی شان را برطرف كن و یا رهایشان كن تا با علف های زمین خود را سیر كنند.

آن حضرت چون به آستانه درب منزل رسید، در پی گشودنش برآمد، در این هنگام كمربندش به درب خانه گیر كرد و بر اثر آن، شل شده و بر زمین افتاد.

آن را برگرفت و محكم بست و این اشعار را بر زبان آورد:

كمر خویش را برای مرگ محكم ببند، زیرا، لاجرم مرگ به دیدار تو خواهد آمد.

از مرگ شِکوه مکن آنگاه كه به سراغت می آید؛روزگار همان سان كه گاه تو را به خنده وا می دارد، گاه نیز تو را می گریاند.

سپس به پیشگاه الهی عرضه داشت: بار خدایا! مرگ را بر ما خجسته گردان، بارخدایا دیدار مرگ را بر من خجسته ساز.

ام كلثوم می گوید: من از پس آن حضرت روان بودم، چون این سخنان را شنیدم، ناله برآوردم: وای از بی یاوری!

پدر جان! آیا خبر مرگ خود را به ما می دهی؟! فرمود: دخترم! این خبر مرگ نیست، بلكه تنها نشانه هایی از آن است كه پی در پی آشكار می شود.

سپس درب خانه را گشود و رفت.

من نزد برادرم حسن(ع) رفتم و آنچه روی داده بود،برایش باز گفته و افزودم: پدرم اکنون در ظلمت شب بیرون رفت، تو هم خود را بدو رسان.

حسن(ع) برخاست و خود را پیش از آنكه پدر به مسجد برسد، به او رسانید. امام علی(ع) او را فرمان بازگشت داد و او نیز بازگشت.

ما در اینجا، نخست آنچه را مورخان نوشته اند باز گفته، سپس باقیمانده سخن زینب(س) را نقل می كنیم:

امام(ع) به مسجد رسید و داخل شد.

آنگاه بر مأذنه برآمد و دو انگشت سبابه دستانش را بر گوش خویش نهاد.

سینه اش را صاف كرد و اذان گفت، چنان که هیچ خانه ای در كوفه نبود، مگر آنكه صدای اذان گفتن آن حضرت بدو رسید.

سپس در حالی كه تسبیح ، تكبیر و ذكر خدای می گفت و درود بر محمد و اهل بیتش می فرستاد، از مأذنه فرود آمد.

به سراغ خفتگان رفت، به هر یك از آنان كه می رسید، می فرمود: هنگام نماز است خدای تو را رحمت كند. سپس آیه شریفه «ان الصلوه تنهی عن الفحشاء» را تلاوت فرمود...[4]

آنگاه رو به محراب آورد و به نماز ایستاد.

در نماز، سجده و ركوعش را بیش از حد معمول طول می داد.

ابن ملجم برای ارتكاب بزرگترین جنایت تاریخ برخاست و با شتاب، خود را به روبروی اسطوانه ای رساند كه امیرمؤمنان(ع) در كنار آن به نماز ایستاده بود.

چون امام(ع) سر از سجده ركعت نخست برداشت، ابن ملجم شمشیرش را بالا آورد و ضربتی بر فرق آن حضرت كوفت، ضربه درست بر همان جایی فرود آمد كه پیش از آن، عمروبن عبدود عامری، در جنگ خندق بر آن كوفته بود.

امام(ع) با صورت بر زمین افتاد و گفت: بسم الله و بالله و علی ملة رسول الله، و رب الكعبه هذا ما وعد الله و رسوله و صدق الله و رسوله- با نام خدا و بر آیین پیامبر، این همان وعده ای است كه خدای و پیامبرش داده اند و آنان راست گفتند.

در این هنگام خون، چهره و محاسن شریف آن حضرت را در برگرفت و از سینه و گریبانش سرازیر گشت.

وعده ای كه پیامبر(ص) داده بود تحقق یافت.

در این هنگامه سخت، جبرئیل میان آسمان و زمین ندایی در داد كه همانند آن، درباره هیچ یك از پیامبران و جانشینان آنان رخ نداده بود.

آری! جبرئیل خبر شهادت امام(ع) را با بانگ بلند اعلان نمود، همان گونه كه پیش از این، در جنگ احد نیز، جوانمردی و شهامتش را با جمله «لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار» اعلام کرده بود.

پس از این رویداد، درب های مسجد جامع به هم خورد، فرشتگان در آسمان ضجه زدند، طوفانی سیاه و سهمگین برخاست و جبرئیل، با آوازی كه هر شخص بیداری آن را می شنید، بانگ برآورد:« به خدا سوگند كه پایه های هدایت فرو ریخت! ستاره های آسمان و نشانه های پرهیزكاری خاموش گشت و ریسمان محكم عدالت از هم گسیخت.

پسر عم محمد مصطفی(ص)، جانشین برگزیده، علی مرتضی(ع) و سرورِ اوصیا كشته گردید. او را نگون بخت ترین شقاوت پیشگان جهان به شهادت رساند.»

چون ام كلثوم، صیحه جبرئیل را شنید، سیلی بر صورت خود نواخت،گریبان چاك كرد و ناله برآورد: وای پدر! وای علی جان! وای محمد(ص)! وای سرورم!...

سپس در حالی كه مردم پیرامون امام(ع) را فرا گرفته، می گریستند و ناله سر می دادند، او را به خانه آوردند.

دختران خاندان پیامبر(ص) و دیگر دختران امام(ع) نیز، پیش آمده و گرداگرد بستر او نشسته و آن شیر خدا را در چنین حالت می نگریستند.

در این هنگام، زینب و خواهر كوچكترش (ام كلثوم) بانگ برآوردند: پس از تو، این فرزندان كوچكت تا هنگامی كه بزرگ شوند، كه را دارند و بزرگانمان در میان مردم رو به كه آرند؟! پدر جان! اندوه ما در فراق تو طولانی است و اشك ما را پایانی نیست.

صدای گریه و ضجه مردم از پسِ خانه بلند بود و امام(ع) نیز، به همراه آنان می گریست.

در شب بیست و یكم ماه رمضان، در آخرین ساعات عمر امام(ع)، زینب(س) كنار آن حضرت نشسته و چهره مباركش را می نگریست كه ناگاه، پیشانی امام(ع) عرق كرد و آن حضرت با دست مبارك خویش، عرق را از پیشانی خود می سترد.

زینب(س) چون چنین دید عرض كرد: پدر جان! می بینم كه عرق از چهره پاك می كنی؟! فرمود: از جدّت رسول خدا(ص) شنیدم كه می فرمود: هنگامی كه مرگ مؤمن فرا رسد و اجلش نزدیك گردد، عرق همچون مروارید از پیشانی اش سرازیر می گردد و ناله اش آرام می گیرد.

در این هنگام، زینب(س) خود را بر روی پدر افكند و گفت: پدر جان! ام ایمن[5] داستان كربلا را برایم بازگو كرده، امّا می خواهم آن را از زبان شما نیز بشنوم.

حضرت فرمود: دخترم! داستان همان است كه ام ایمن به تو گفته است.

گویا تو و دیگر زنان اهل بیت(ع) را می بینم كه در این شهر به اسارت رفته اید و از اینكه زیر دست و پای مردم قرار گیرید، سخت بیمناکید. در آن هنگام، صبر و شكیبایی پیش گیرید.

سپس رو به دو فرزندش حسن(ع) و حسین(ع) كرد و فرمود: ای ابا محمد!، ای ابا عبد الله! گویا شما دو تن را می بینم كه پس از من از هر سو آماج فتنه قرار گرفته اید. پس شكیبا باشید تا آنگاه كه هنگامه داوری الهی فرا رسد كه او خود بهترین داوراست.

ای ابا عبدالله! تو شهید این امت هستی، بر تو باد به تقوای الهی و شکیبایی در برابر بلاها.

پس از این سخنان، امام(ع) مدهوش شد.

اندکی که گذشت، دوباره به هوش آمد و فرمود: اكنون رسول خدا(ص)، پسر عمویم حمزه، برادرم جعفر و یاران پیامبر(ص) را می بینم كه همگی می گویند: به سوی ما بشتاب كه ما سخت مشتاق دیدار توایم.

آنگاه اهل بیت را یكایك نگریست و به آنان فرمود: همه شما را به خدا می سپارم.

سپس این سخن خداوند سبحان را تلاوت فرمود كه:ولمثل هذا فلیعمل العاملون _ آنان كه اهل عمل اند، بایستی اینگونه رفتار كنند.»[6] و نیز گفتار خداوند كه فرمود: ان الله مع الذین اتقوا و الذین هم متقون _ خداوند با كسانی است كه عمر خود را به تقوی و پرهیزكاری می گذرانند»[7]

اندکیکه گذشت، شهادتین را بر زبان آورد و زندگانی این جهان را برای همیشه بدرود گفت.

در این هنگام، زینب(س)، ام كلثوم و همه زنان و دختران خاندان رسالت، ناله بر آورده، گریبان چاك كرده و سیلی به صورت خویش می زدند. بانگ ناله و افغان از خانه برخاست.

هنگامی كه فرزندان امام(ع) از غسل آن حضرت فراغت یافتند، امام حسن(ع) خواهرش زینب(س) را فرا خواند و به او گفت: خواهرم! حنوط جدم رسول خدا(ص) را كه جبرئیل از بهشت آورده بود، برایم بیاور.

زینب(س) با شتاب رفت و آن را آورد، هنگامی كه بازش كرد، بوی خوشش تمام خانه را فرا گرفت.

اینها همه، پاره ای از مسائلی بود كه با زندگانی حضرت زینب(س) در دوران پدر گرامی اش امام علی(ع) ارتباط داشت و بخشی از آن را كه درباره وفات آن حضرت بود، از كتاب «امام علی(ع) ازولادت تا شهادت» برگرفتیم.

1. الارشاد،شیخ مفید،ص169.مرحوم مجلسی نیز آن را به نقل از کتاب خرائج،در جلد41،ص300،بحار انوار نقل کرده است.

2. بحار الانوار،ج42،ص277.

3.اگر این نقل تاریخی درست باشد،بیم و رعب آن حضرت را بایستی ناشی از هیبت لقاء الهی و عظمت مواجهه با عالم پس از مرگ به شمار آورد،چرا که آن حضرت به شهادت تاریخ، نه تنهاهیچگاه از مواجهه با مرگ نهراسید،بلکه همانگونه که خود فرمود:انسش نسبت به مرگ از انسنوزاد به پستان مادر نیز بیشتر بوده و باکی از این نداشت که مرگ به دیدارش درآید یا او بر سر مرگ فرود آید.(نهج البلاغه، تحقیق و شرح : الشیخ محمد عبده، ،ج1،ص41. –الامالی،شیخ صدوق،ص172.)

4. سورة عنكبوت _ آیة 45.

5.در فصلی که به سخنان نقل شده از زینب کبرا(س) اختصاص داده ایم،اندکی درباره شخصیت ام ایمن،سخن خواهیم گفت.

6. سورة صافات _ آیه 61.

7. سورة نحل _ آیه 128.